رفتن به محتوای اصلی
خاطره ای از حجت الاسلام مهدی محب زاده

یک بانوی تازه مسلمان اروپایی

تاریخ انتشار:
مستاجر مادرم زن و مردی مسلمان بودند که با زن مستاجر دوست شدم و نماز خواندنشان توجهم را جلب کرد تا اینکه روزی مرد همسایه ظرفی غذا آورد و مارا به خوردن دعوت کرد. وقتی غذا را خوردم دیدم چه طعم عجیب و لذت بخشی دارد. گفتم این از کجا آمده؟
خاطره تبلیغ

در یکی از جلسات پرسش و پاسخی که معمولا یک ساعت به افطار برای خانم های ساکن رومانی (چه آنها که با مردان ایرانی ازدواج کرده و مسلمان شده اند و چه ایرانیان مقیم) برگزار می کردیم، ورود یک بانوی محجبه با حجاب کامل اسلامی (نه از نوع ایرانی) توجهم را جلب کرد. اولا اینکه روزهای قبل او را ندیده بودم و ثانیا حجاب خاص او که یک مانتوی بلند تا روی پا پوشیده و مقنعه ای به سبک ترک ها (ترکیه ای) به سر داشت.

کنار بقیه نشست و وقتی چند سوال و جواب رد و بدل شد، دیدم دستش را به نشانه ی اجازه بالا گرفته، گفتم: سوالتون رو بفرمایید. و او بی مقدمه و سریع شروع کرد به رومن حرف زدن، با اشاره حرفش را قطع کردم و گفتم یکی از بانوان کلامش را ترجمه کند. او با بغضی که چیزی نمانده بود به گریه تبدیل شود، می گفت و مترجم ترجمه میکرد: من مدتی ست مسلمان شده ام، نه بخاطر ازدواج با یک عرب یا ترک یا یک مرد مسلمان. من خودم و به اختیار خودم مسلمان شده ام ولی مسلمان ها برخورد خوبی با من ندارند و...

صدای اذان بلند شد و باید برای نماز جماعت به قسمت مردانه می رفتم. گفتم به او بگویید یک خواهش دارم و آن این است که یا امشب بماند تا حرف هایش را بشنوم یا جلسه ی دیگری بیاید، قول داد که خواهد آمد.

جلسه ی بعدی را با کمک بانوان بزرگتر جلسه به همراه یک مترجم برگزار کردیم. او ناراحت بود از برخورد برخی مسلمان ها و می گفت: به من می گویند تو چیزی از اسلام و خدا نمی دانی و دین مال ماست و از این حرفها... که حتما برای یک بانوی تازه مسلمان اروپایی سخت و سنگین است و خواسته اش این بود که یک مرجع تقلیدی یا بزرگی توصیه ای به ایشان بکند (ناگفته نماند که مشکل او با مسلمانان برخی کشورها غیر ایران بود) از او خواستم آرام باشد و یک یک به سوالاتم جواب بدهد و پذیرفت.

سوال 1: اصلا چطور شد که مسلمان شدی؟

جواب: مستاجر  مادرم زن و مردی مسلمان بودند که با زن مستاجر دوست شدم و نماز خواندنشان توجهم را جلب کرد تا اینکه روزی مرد همسایه ظرفی غذا آورد و مارا به خوردن دعوت کرد. وقتی غذا را خوردم دیدم چه طعم عجیب و لذت بخشی دارد. گفتم این از کجا آمده؟ من هم می خواهم از آن بخرم.  او گفت این را در مسجد ما می دهند و فروشی نیست. گفتم من هم باید بیایم و جلسه ی شما را ببینم و ... (در دلم می گفتم که توام در دام محبت ارباب ما گرفتار شدی؟ خوشا بحالت!)

سوال 2: چه چیز اسلام تو را جذب کرد؟ و تجسم تعلیمات اسلامی را کجا و در چه چیزی و یا در چه کسی دیدی؟

جواب: تاکید بر مهر و عطوفت و برابری در اسلام و آیات زیبا و نورانی قرآن نظرم را جلب کرد و همه ی اسلام را در جنگی دیدم که دشمن آب دهان به صورت امام علی(ع) انداخت و ایشان او را نکشت و... (و من دلم غنج می رفت از این شیفتگی و محبت و ...)

سوال 3: حالا که اسلام را به این خوبی دریافته ای اگر من مسلمان نوعی با تو و دیگران بد رفتاری کنم، به حساب اسلام می گذاری؟

جواب: (همراه با نرمش نسبت به ناراحتی و بغض قبلی) نــــــــــــــــــــه! ولــــــــی چرا من؟ چرا من باید این همه سختی بکشم و اذیت بشوم؟ حالا که به اسلام و خدا گرویده ام؟

سوال 4: ما در فرهنگ خودمان داستانی داریم به نام لیلی و مجنون، می دانی؟ می شناسی؟

جواب: نه (همراه با تعجب وکنجکاوی)

سوال 5: همان رومئو و ژولیت، می شناسی؟

جواب: بله بله! متوجه شدم.

سوال 6: (داستان شکستن کاسه مجنون توسط لیلی را نقل کردم و مترجم که بانویی ایرانی بود نیز با دقت و حوصله به رومن ترجمه کرد و... اگر با دیگرانش بود میلی/چرا ظرف مرا بشکست لیلی)

گفتم هیچ عشقی، و هیچ محبتی بدون سوز و گداز، بدون سختی و بدون رنج نبوده و نخواهد بود. چگونه انتظار داری که عشق حقیقی، عشق اعلا، عشق و محبت خدای خالق هستی که تو را انتخاب کرده بدون سختی و سوختن باشد؟

اینجا ها بود که دیدم می لرزد و اگر جمع نگاهش نمی کردند حتما گریه را سر داده بود و یقین کردم که محبت الهی در درون وجودش رخنه کرده و این آتش عشق حقیقی ست که می سوزاند  و...

سوال 7: خوب هنوز هم مشکلی داری؟

جواب: نه! می دانم که این مشکلات نیز حل خواهد شد و...

به او قول دادم که سعیم را می کنم تا به همه ی مسلمان ها این مسئله را گوشزد کنم که بیشتر مراقب رفتارمان باشیم (البته توضیح دادم که برخی مشکلات نیز از اختلاف فرهنگ ها سرچشمه می گیرد) و توصیه کردم که به جمع ایرانی ها بیشتر بیاید که ذاتا مهمان دوست و غریب نوازند و به بانوان ایرانی نیز سفارشش را کردم که باب دوستی با او را بگشایند و رهایش نکنند و ...

دست آخر و موقع خداحافظی از او یک خواهش کردم که برای من نیز دعا کند که مطمئن بودم دعای این نورسیده به استجابت بسیار نزدیک است. و او می گفت که من قابلیت دعا برای دیگران را ندارم و با اصرار من پذیرفت ...

همه ی دین در اخلاق خوش و حَسَن داشتن است، یادمان نرود

 راستی نامش را به فاطمه تغییر داده بود.

مراقب باشیم با رفتارمان کسی از دین زده نشود.

........................

 

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • آدرس های صفحه وب و آدرس های ایمیل به طور خودکار به پیوند تبدیل می شوند.